مدتی است زندگی تغییر کرده ، نه به خاطر کنکور . به خاطر اینکه لحظات ارزشمند تر شده اند . شاید به کمک کنکور .
دفتری زیر بالشم دارم که شبها بار دلم رو روی صفحاتش خالی می کنم . قصد داشتم کم کمک روی وبلاگ بذارمشون اما الان که درست ورقشون می زنم می بینم آرزوی های اون زمان الان خاطره هام هستند .
یه چیز دیگه ...
توی مفید اگر از هر چیزی شانس آورده باشم از معلم شیمی شانس نیاوردم . اما این دوسالی که در غربت به سر می برم 2 تا معلم شیمی گیرم اومده که می خوام فقط و فقط شیمی بخونم و شیمی .
معلم سال پیشم که شاید بهتر از اون توی دنیا نباشه . بیوگرافیش باشه سر وقت . معلم امسالم حدودا 60 تا میزنه باشه اما بیشتر از 45 سال سن نداره . همیشه خدا یه پیرهن صورتی با یک کاپشن لی می پوشه . بوی گند سیگارش از 10 متری اش داد می زنه . وقتی وارد کلاس می شه کلاس بوی سیگار می گیره . موهاش مثل برق گرفته هاست . انگار تازه از پریز کشیدنش بیرون . چیزی به اسم شانه برایش تعریف نشده است . یک کیف سامسونت داره که هر لحظه امکان از هم وارفتن دو لبش هست . بعضی وقتا سر کلاس خماره . اطلاعات جدیدی هم که تازه به دستم رسیده نشون می ده یه وانت مزدای سفید رنگ درب و داغون داره که روغن ریزی هم داره . یک باب مغازه اگزوز سازی هم داره و نون زن و بچه رو از همین راه در می آره . آدم خسته ای هست . فقط باید پای درد و دلش بشینی . البته با احد الناسی درد و دل نمی کنه . هیچکس هیچی ازش نمی دونه . هویت غریبی داره . جالبترش رو بعدا می گم که چرا من تو نخ این آدم مزخرف هستم!


