تبليغاتX
الیس الصبح بقریب
من خیلی وقته توی جو جامعه نیستم ، خوب نمی دونم و اطلاع ندارم از اوضاع ؛ اما نمی فهمم که بعضی ها واقعا نمی فهمند یا اینکه خودشون رو به نفهمیدن می زنند . این مساله با ورود به دانشگاه (البته شاید) کمی برایم روشن تر شود .

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک ...
+ نوشته شده توسط بنده خدا در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
منتظر می شوم تا جمعه شود و به بهانه کارنامه ، گشتی توی اینترنت بزنم و وبلاگی آپدیت کنم و باقی قضایا. اما به محض اینکه وارد وبلاگ می شوم مخم قفل می کند و باقی قضایا .
دل مشغولی هایم را قرار بود اینجا بنویسم تا به اشتراک بگذارمشان و از بارم بکاهم اما خیلی چیزها را ننوشتم به دلایلی . مثلا درد تنهایی ، خیلی اذیت شدم . خدا کمک کرد وگرنه معلوم نبود الان داشتم شیشه می کشیدم یا کراک !
اما الان فقط به درس فکر می کنم و فقط به درس فکر می کنم ! فعلا ادای درسخون ها رو در می آوردم اما من کی درسخون بودم که دفعه دومش باشه .
اما اگر از این مسائل بگذریم 3 چیز جلوی من وایستادن می خوان بشکونن کمر شکسته ام را !
فیزیک - ریاضی - عربی
می شکونمشون لامصبارو !
+ نوشته شده توسط بنده خدا در جمعه 22 آبان1388 و ساعت 6 بعد از ظهر |
بسم ربی

مدتی است زندگی تغییر کرده ، نه به خاطر کنکور . به خاطر اینکه لحظات ارزشمند تر شده اند . شاید به کمک کنکور .

دفتری زیر بالشم دارم که شبها بار دلم رو روی صفحاتش خالی می کنم . قصد داشتم کم کمک روی وبلاگ بذارمشون اما الان که درست ورقشون می زنم می بینم آرزوی های اون زمان الان خاطره هام هستند .

یه چیز دیگه ...
توی مفید اگر از هر چیزی شانس آورده باشم از معلم شیمی شانس نیاوردم . اما این دوسالی که در غربت به سر می برم 2 تا معلم شیمی گیرم اومده که می خوام فقط و فقط شیمی بخونم و شیمی .
معلم سال پیشم که شاید بهتر از اون توی دنیا نباشه . بیوگرافیش باشه سر وقت . معلم امسالم حدودا 60 تا  میزنه باشه اما بیشتر از 45 سال سن نداره . همیشه خدا یه پیرهن صورتی با یک کاپشن لی می پوشه . بوی گند سیگارش از 10 متری اش داد می زنه . وقتی وارد کلاس می شه کلاس بوی سیگار می گیره . موهاش مثل برق گرفته هاست . انگار تازه از پریز کشیدنش بیرون . چیزی به اسم شانه برایش تعریف نشده است . یک کیف سامسونت داره که هر لحظه امکان از هم وارفتن دو لبش هست . بعضی وقتا سر کلاس خماره . اطلاعات جدیدی هم که تازه به دستم رسیده نشون می ده یه وانت مزدای سفید رنگ درب و داغون داره که روغن ریزی هم داره . یک باب مغازه اگزوز سازی هم داره و نون زن و بچه رو از همین راه در می آره . آدم خسته ای هست . فقط باید پای درد و دلش بشینی . البته با احد الناسی درد و دل نمی کنه . هیچکس هیچی ازش نمی دونه . هویت غریبی داره .  جالبترش رو بعدا می گم که چرا من تو نخ این آدم مزخرف هستم!
+ نوشته شده توسط بنده خدا در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
     یک سال است که عوض شده ام . یک جور دیگه فکر می کنم . یک جور دیگه زندگی می کنم . خیلی دوست دارم جار بزنم خودمو اما می ترسم . فکر کنم کم کم بتونم . به امید خدا .

     امسال اول مهری متفاوت با همه اول مهرهای عمرم داشتم . اول مهری که آخرین اول مهرم بود . آخرین باری که بهم دانش آموز می گویند . امسال سال آخرمه . سال آخر !
     امسال اولین اول مهری بود که مدارس باز بودند و من تعطیل ! صبح ساعت 6-5 که واسه نماز بیدار شدم مامانم گفت : میری مدرسه ؟ گفتم نه ! و گرفتم تا ساعت 9 تخت خوابیدم .
     خاطره ای بسیار متفاوت از متفاوت ترین اول مهر  - فکر کنم امروز خیلی ها مثل من بودن .

     حدود چهار ماه پیش که داشتیم آخرین آزمون قلم چی مون رو می دادیم اومدن گفتن هر کی می خواد واسه سال دیگه ثبت نام کنه 10 تومان بده تا با همون قیمت قبلی ثبتش کنیم . من که معلوم نبود چی کاره ام و بلا تکلیف بودم این کار رو نکردم . گذشت ... اوایل مرداد بود رفتم کانون ببینم ثبت نام چه جوریه . گفتن 210 تومان شده .(قبلا 170 بود) . چون بلا تکلیف بودم ثبت نشدم . گذشت ... دیروز زنگ زدم گفت شده 230 تومان . با یک آزمون کمتر البته . احتمالا تا الان که مشغول نوشتنم حدود 235 اینا شده  .
     به کانون بیایید !
+ نوشته شده توسط بنده خدا در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |
مطلبی با عنوان "به خاطر شب قدر" را نوشتم و به دلیل اینکه فقط حرف بود و بویی از عمل کردن در آن دیده نمی شد ، قلم گرفتمش !
+ نوشته شده توسط بنده خدا در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
زندگی غریبیه این سال قبل از کنکور ...

نمی دونم واسه من اینطوریه یا همه ، اما خیلی زندگیه غریبه .

هم خوبه هم بد . هم شیرینه هم تلخ . اما در کل کیف داره .

مرحله ای در زندگی هر دانش آموز ایرانی که توام با فراز و نشیب هست .

اما مسئله اصلی این است که : این هم بگذرد ... همان طوری که تا الان گذشته .

گزارش وضعیت فعلی من :

گیج و منگم هنوز . مست و ملنگم هنوز ، تا ببینیم خدا چه می خواهد .
+ نوشته شده توسط بنده خدا در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

    وقتی انجام کاری به حرکت زبان محدود شود ثمره اش یک مشت بی اراده شل و ول نظیر من می شود که تا حرکت دیگران نباشد ، حرکت نمی کنند . تا تاثیر نپذیرند ، تاثیر نمی گذارند. تا کسی هلشان ندهد ، روشن نمی شوند. متاسفانه در این خصلت احساس تنهایی نمی کنم .

     در نهایت 2 حالت دارد . یا تاثیر نمی گیرد ، خاموش می ماند ، در جا می زند و می میرد .

     در حالت دوم تاثیر می پذیرد ، روشن می شود و حتی شاید دیگران را هم بکسل کند. و نهایتا می رود .

     این  خوب است . اما بهتر آن است که استارت روت نصب باشه . جرقه ، انرژی اکتیواسیون .
     


     دیشب قلبم تند می زد . حالم خراب بود . نگران بودم . پکر بودم . داغون بودم .

     طبق معمول همیشه ، این طور مواقع بر حسب اتفاق ! یاد اوس کریم می افتم و نسخه هایش . به تجویزش زدم تو خط "الا بذکر الله" . بعد مدت ها سراغی از قرآنش گرفتم ... سراغی از قرآنم ! قرآن گرد و غبار نشسته ام . از ۲ صفحه ای که خواندم فقط معنی نیم خط آخر صفحه دوم دستگیرم شد :

«والذین کفروا بئایت الله و لقائه اولئک یئسوا من رحمتی و اولئک لهم عذاب الیم»

عنکبوت ۲۳

     آب رو آتیش ریخته شد و دودش هنوز تو سرمه . خدا کنه حالاحالاها از سرم بیرون نره ...

 × البته این ... هیچی !

+ نوشته شده توسط بنده خدا در پنجشنبه 5 شهریور1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی* ...


*علی ایهام داره .

+ نوشته شده توسط بنده خدا در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |
      حدود 2ماهی می شود که صدای هیچ کدام از دوستان قدیمی را نشنیده ام. حدود دوماهی می شود که در کنج غربت ام خزیده ام و دم نزدم . تنهایی... نعمتی که مانند دیگر نعمت ها اگر از حد و اندازه فراتر رود همان کاری را می کند که آلو با وضع مزاجی انسان !
       چند شب پیش یاد کردم از Inbox (صندوق دریافت) های پر . از خرج های کلان برای پول موبایل . از sms (پیامک) هایی که نرفته جوابش می آمد . از لحظه هایی که از ویبره (لرزش) رفتن خسته می شد گوشی بیچاره . از sms (پیامک) هایی که در یک لحظه از چند نفر می آمد و باید جواب همه شان را می دادی . از Missed Call (تماس بی پاسخ) هایی که که دو رقمی بودند . از موبایلی (تلفن همراه) که اگر خاموش می شد ، فردایش بایستی جواب یک لشگر را می دادی .
     از همه و همه یاد کردم . از ساعت 12 تا 3 صبح . وخامت را درک کنید . (که البته در اصل از 12/30-12 بود ولی برای من حدود 3 ساعت طول کشید.)

    ... رفتم تو Inbox ام . فقط یک sms بود : "مشترک گرامی ، مصرف ماه قبل شما 5800 تومان است . اگر تا 10 مرداد 12000 تومان مصرف کنید 240 تومان هدیه می گیرید ، ایرانسل"
     باز هم خوبه که حداقل خالی خالی نبود ... البته اگر بود شاید بهتر بود !
     طاقت نیاوردم . Create New Message کردم .... نوشتم : "...Az del beravad har anke az dide beraft" و Send .

    پ.ن ها :

     1-  عارضم خدمتتون که با لفظ پ.ن آشنایی خاصی ندارم . لذا اگر کسی سر سوزن اطلاعی از این قضیه دارد حقیر را در جریان قرار دهد . نمی دانم واقعا چیه که همه ته مطلبشون می نویسند و انگار ... فقط یه سوال ، مخفف چیه ؟

     2 - بعد از زدن send به لطف عزیزان سخت کوش در عرصه صیانت از امنیت کشور ، sms بی نوای من Failed گردید و بنده به همان ایرانسل اکتفا کردم .

     3 - مطلب فوق ابدا به منظور دلسوزی برای حقیر نوشته نشده و نگارنده معتقد است که اگر قرار بود بین Inbox پر و خالی یکی را انتخاب می کرد ، قطعا به سراغ دومی می رفت چون اولا صرفه اقتصادی دارد ، ثانیا اگر خیری نداشته باشد بر خلاف اولی ضرر هم ندارد .

     4 - و از فواید تنهایی قطعا همین است که بعد از مدتی (کوتاه یا طولانی) بالاخره پیدایش می کنی و به او پی می بری .
     اما اگر مثل من باشی ، یک عمر هم بگذرد فایده ای ندارد .
قرار دهد ما را در زمره سالکان
+ نوشته شده توسط بنده خدا در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |
به قول بعضی ها

بسم الله ...

1- برایش کاری ندارد از فرش به عرش بیاره و از عرش به فرش .

2-  می گه تو پیری عقل رو می گیرم ازتون .

3- طی کرده که اگر جز اونو طلب کنیم کارمون رو تموم می کنه . چه اینور ، چه اونور .

4- گفته واعتصموا بحبل الله جمیعا ، در ادامه هم می گه لا تفرقوا ، اما اگه فقط غرغره اش کردی واسه اینکه مزه دهنت عوض بشه بدون ترتیبت رو میدن به سه سوت !

5- با کسی هم شوخی نداره .

6- اما از طرفی می گه : "اقرب الی من حبل الورید !

     یعنی دوست دارم ! هر کی می خوای باش .

یه جمله تا پایان ...
خاک بر سرم

+ نوشته شده توسط بنده خدا در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |